خرید بک لینک

نیم ساعت بعد مهدی و سلمان هم از خواب بیدار شدند و ما ساعت 5 و نیم صبح به وقت محلی از عمود 610 به سمت کربلا راه افتادیم.آن روز صبح مهدی من و سلمان را (که سابقه آشنایی از قبل نداشتیم و در این مسافرت آشنا شدیم) به حال خودمان گذاشت و قرار شد هر پنجاه عمود همدیگر را ببینیم و اگر نشد هر صد عمود همدیگر را ببینیم.سلمان خیلی اهل صحبت کردن نبود و بیشتر مستمع صاحب ذوقی بود که سخنران پرحرفی چون مرا بر سر ذوق می آورد.از فلسفه گفتیم و شعر و کلام و عرفان و جسته گریخته از انجام کارهای سخت و مدالهایی که سمت چپ سینه افراد گم نام آویزان می شود و روزی به دردشان می خورد از اینکه چطور افکار جابه جا می شود و مردم به ذهن همدیگر فرو می روند و اثر بخشی افکار ...از مفهوم فلسفی آزادی در غرب گفتیم و مهار قانون ...و با صحبت کردن مصائب راه را  نمی فهمیدیم و گویی سرعتمان بیشتر بیشتر شده بود تا در نهایت به عمود 910 رسیدیم

در  عمود 912 مهدی به ما ملحق شد و در همان جا برای نماز و ناهار اطراق کردیم.بعداز ظهر دوباره راه افتادیم ...نزدیکهای غروب توسط کاروان شیعیان کویتی تعزیه بسیار جالب و با شکوهی در خصوص اولین زائر دشت نینوا (جابر بن عبداله انصاری «ره»)در حال اجرا بود ...اشکهای من جاری می شد خیلی عالی اجرا می کردند...مهدی و سلمان از صحنه های حزن انگیز و غمبار آن تعزیه، فیلم می گرفتند...و در ادامه ما تا ساعت 10 شب پیاده روی کردیم تا به عمود 1193 رسیدیم و واقعا دیگر نای راه رفتن نداشتیم و در همان جا در یک موکب(استراحتگاه )بیتوته کردیم.قبل از خوابیدن داشتم به این اتوبان نجف -کربلا فکر می کردم که در این ایام اربعین اینهمه زائر در آن پیاده روی می کردند و هرگز حتی لحظه ای خالی از زوار نبود و چطور غذا و جای خواب برای اینهمه زائر وجود داشت.

پنجشنبه 17 نوامبر 2016

ساعت 4 و نیم صبح به وقت محلی از خواب بیدار شدم ...و منتظر بودم تا بچه ها از خواب بیدار شوند...ساعت 5 مهدی و سلمان هم بیدار شدند .مهدی ناخوش احوال بود.من دیگه حوصله مریض شدن مهدی را نداشتم.مهدی محور و ستون گروه بود و نمی خواستم و نمی توانستم بپذیرم که مریض شده است.مجبور بودم مهدی را تهدید به مسافرت انفرادی کنم چون می دانستم تنها راه برای ادامه پیاده روی همین است .شرایط سختی بود و طبیعی بود که در یک کشور ثالث با آن آب هوای متفاوت و چند روز دوری از خانه و غذای خوب و مهمتر از همه نبود استراحت کافی عصبی بودن گروه از جمله خود من جای تعجبی نداشت.سلمان مهدی را به آب لیمویی که در موکب بود تجویز می کرد و مهدی علیرغم اینکه حال مساعدی نداشت به خواسته گروه برای ادامه پیاده روی تن در می داد...6 صبح شده بود که ما از عمود 1193 راه افتادیم.

برچسب: مسافرت به عراق,سفر به عراق,سفر به عراق بدون ویزا, نویسنده: آریا محبی تاريخ: يکشنبه 19 دی 1395 ساعت: 23:31

صفحه بندی