تازه از سربازی برگشته بود...اسمش کامران بود .می خواست فقط حسابی بخوابه...از اینکه در پادگان هر روز ساعت 4 صبح بیدارش کرده بودند ...دیر پا شدن از خواب براش عقده شده بود ...تا لنگ ظهر می خوابید .پدر و مادرش جرات نمی کردند چیزی بهش بگن...بد عنق بود و تند خو...بعد از ظهر هر کی رو جلوی خونه می دید می گفت صبح به خیر ....و مردم هم فقط لبخند می زدند.
دوستش کفتر نگه می داشت...بقول خودش کفتر باز بود.ساعت سی و نیم که می شد راهی خونه دوستش می شد.دوستش از اسم خودش بدش میومد.اسمش سیف الدین بود ...می گفت معنیش بده ...در همسایگی دوستش یک خانواده کولی زندگی می کردند.کولی ها رسم و رسومات عجیبی داشتند.کار و حرفه شون بیشتر ساخت الات موسیقی بود.سیف الدین با یکی از دخترهای اون خانواده کولی دوست بود.دختره سهیلا نام داشت.خوشگل نبود اما نمک داشت.سبزه بود و موهای سیاه و لختی داشت.کامران ازش متنفر بود.
سیف الدین اصرار می کرد که کامران هم با یکی از دخترهای دیگشون دوست بشه...اما کامران از کولی ها خوشش نمی اومد ...می گفت اینا نجس هستند...گوشت گراز و خرگوش می خوردن.خانواده کامران ادمای معتقد و مذهبی بودند.کامران خودش خیلی مذهبی نبود ولی به بعضی چیز ها اعتقاد داشت.
بعد از ظهر یک روز کامران هر چی در خونه سیف الدین رو زد ...در رو براش باز نکرد...کامران حس ششم قوی داشت .احساسش بهش می گفت که سیف الدین خونه است.به همین خاطر از روی در حیاط دوستش بالا رفت و خودش رو یواشکی و بدون سر و صدا داخل حیاط اونا انداخت.
سیف الدین از دار دنیا فقط مادر پیری داشت که همیشه خونه دختر هاش بود و اونجا بیشتر بهش رسیدگی می شد.
کامران چند دقیقه ای داخل حیاط پشت درخت های توت مخفی شده بود .خونه سیف الدین تو بلندی بود و واز داخل حیاط چند پله می خورد تا به اتاقها می رسید.
کامران حالا پشت در اتاق بزرگ سیف الدین فال گوش وایساده بود.صدای نفس نفس می اومد...حدس کامران درست بود .کسی یا کسانی اون تو بودند.
کامران خودش رو به پشت پنجره رسوند..شیشه های خیلی کثیف و تار بودند ولی می شد چیز هایی رو دید.سیف الدین و سهیلا مثل دو تا مار به هم پیچیده بودند.
اولین باری بود که کامران با یک چنین صحنه ای مواجه شده بود و نمی دونست باید چکار کند .حتی شرم داشت که دوباره نگاه کند.
کامران از بالای پله ها جفت پا پرید پایین...و بعد از در حیاط خارج شد و محکم در رو بست تا اونا خودشون رو جمع و جور کنند.
چند روز گذشت و سیف الدین یک روز بعد ازظهر کامران رو به خونه دعوت کرد و کامران اولش از رفتن به خونه دوستش امتناع کرد...ولی با این حال رفت.سیف الدین براش تخم مرغ نیم رو ساخته بود(ساخته بود از اصطلاحات نویسنده است).
کامران نخورد.به دوستش می گفت:
+بدبخت بیچاره تو نجسی...تو با یک کولی نزدیکی کردی ...کثافت ...حروم
ـسخت نگیر بابا...تو مزه این چیزا زیر دهنت گیر نکرده تا حالا...فک می کنی اگه تو بودی کاری نمی کردی؟
+واقعا برات متاسفم...مادرت تو این خونه نماز می خونه!!
ـ بهش می گم دیگه نخونه.
+حالا از کی تو با این رفیق شدی که اوردیش خونه ...خودش اومد ؟یا زورکی اوردیش؟
ـ نه به خدا زورکی چیه ...خودش اومد البته چند بار بهش گفته بودم ...اولاش نمی اومد ...ولی کم کم نرم شد.
+بعد از اینکه تو اون حالت دیدمتون... بدنم تا چند دقیقه می لرزید.حس بدی داشتم.
ـ همه اولش همینن...ولی کم کم برات عادی میشه...
کامران بد جوری تحت تاثیر حرفهای سیف الدین قرار گرفت.مدام نمایشی را که دیده بود از جلوی چشمش عبور می کرد.
سیف الدین برای کامران خیال های زیادی داشت بدش نمی امد که کامران را هم در این جور کارها شرکت دهد.می خواست برای اینجور کارها شریک جرم داشته باشد.می خواست روزهایی که مادرش بی هوا به خانه می آمد...کامران مواضب باشد.
تا اینکه یک روز به کامران پیشنهادی داد و ان این بود که کامران هم با دختر خاله سهیلا دوست شود.کامران ابتدا از اینکار سر باز زد.اما سیف الدین بلد بود چطور کامران را خام کند.بهش گفت:
ـ تو فقط ببینش..نمی خواد کاری دیگه ای بکنی.
+سخته ...آخه من تا حالا با هیچ دختری روبه رو نشدم ...خودت که بهتر می دونی!
ـ همه یک روز اولی دارن...نگران نباش طوری نمیشه
لحظه دیدار رسیده بود ساعت 2 بعد از ظهر بود...دختر خاله سهیلا، آذر نام داشت.کامران کنار دیوار کوتاه بهار خواب خانه سیف الدین منتظر بود.سهیلا از آنطرف دیوار آذر را تشویق به جلو رفتن می کرد...کامران دهنش خشک شده بود و پیشانی اش عرق کرده بود.لحظه سختی بود.تا بالاخره آذر پدیدار شد.چشم در چشم...جرقه ای پدید آمد.کامران سعی کرد با آب دهانش دهانش را خیس کند:
+سلام..صبح به خیر
ـسلام...
و بعد آذر افتابو نگاه می کرد...می خواست به کامران بفهمونه که بعد از ظهره!!!
+اسمت چیه؟
ـآذر
+خوشحالم که می بینمت...
ـ منم همینطور
+کاری نداری
ـ نه ...خدا حافظ
و این کل دیالوگ بین آنها بود...سیف الدین بلافاصله پرسید:
ـچطور بود دیدیش؟
+آره ...لعنتی ...نزدیک بود سکته کنم.
ـخوب میشی نگران نباش...نمی خوای چیزی بگی؟
کامران احساس عجیبی داشت ...احساسی آمیخته با غم و درد و فروپاشی و غرور ...مخلوطی از همه حس ها...به دوستش گفت:
+گریه می خوام بکنم...یک حس عجیبی دارم...بهتره برم ...اره ....آره ...می رم
و همینجوری که صحبت می کرد دور شد.با هوایی مملو از عشق آذر.
م.رهایی.
برچسب:
نویسنده: آریا محبی