هنوز پنجاه عمود را نیامده بودیم که مهدی کپید(بی اختیار نشستن در راه) و چون شب گذشته به خاطر دل درد و دل پیچه خوابش نبرده بود کسر خواب هم داشت و گروه مجبور بود اطراق کند ...چاره ای نبود،دوستی چندین ساله دیگر مجال پیاده روی نمی داد و تهدید و تحریک هم دیگر کارساز نبود.من و سلمان کنارش بودیم ...و مهدی به خواب رفت.و ما حالا در عمود 1240 بودیم...و تا کربلا فقط 210 عمود دیگر باقی مانده بود.آنجایی که مهدی به خواب رفته بود می شد ازدحام و موج جمعیت را در تراکمش حس کرد اما هنوز ازدحام زوار میرفت تا خودش را بیابد...می رفت تا گمشده اش را جستجو کند .در این میان نفرین مهدی بر من و سلمان معنایش کامل نشده بود که می گفت: امیدوارم سر یه دو راهی گیر کنید نامردا...ما متوجه نمی شدیم...سه ساعت توقف داشتیم تا نهایتا ساعت 12 ظهر به وقت محلی و با خوردن ناهار و خواندن نماز حرکت کردیم.بالاخره به عمود 1345 رسیدیم و وارد شهر کربلا شدیم و کم کم گنبد طلایی رنگ معشوق عالم شیعه و عالم آزادگان پدیدار می شد...مهدی با خوردن یک نوشابه حالش بهتر شد و شروع به شوخی کردن کرد و ما به راهمان ادامه می دادیم.چه جمعیتی بود.آخرین باری که استادیوم آزادی رفته بودم هجوم تماشاچیان از بند آزاد شده را تجسم می کردم که به سمت اتوبوسها یورش می بردند و به خیال خودم آن را جمعیت می پنداشتم و اکنون در اوایل شهر کربلا جمعیتی پرشور و شعف می دیدم که واقعا نظیرش در هیچ کجای عالم نیست.
ازدحام هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد...جمعیت تو را با خودش می برد...شور و حال عجیبی داشت .برای کسی که اولین بار به این شهر مشرف می شود وصف نشدنی و دل انگیز است ...یک لحظه تصویر خانه ها و تابلو ها و ساختمان ها از جلوی چشمانم محو می شد و جمعیتی که در آن غوطه ور بودم را گم کردم.صدای شمشیرها و سپر های پولادین یاران ابا عبداله در مقابل لشکر کفر ...هیاهوی شامیان دغل باز را می شنیدم که با سر و صدا و گرد و غبار این شهر ،می خواستند نور خدا را خاموش کنند«یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ» اما مگر خاموش می شد...و حالا با گذشت قرنها این همه شور و این همه عشق در این شهر از عرب و عجم گرفته تا افغانستان و پاکستان و تایلند و همه و همه بر تجلیگاه نور عشق و خون خدا خیمه زدنده اند.حسین جان هنوز هم با اینهمه جمعیت عاشق ... تنهایی ...و تنهایی تو نه زان گونه است که به یار و دستیار تکمیل شود ... نه زان گونه است که به عشق و دلبستگی زائرتکمیل شود و نه زان گونه است که به شهادت تکمیل شود...حسین جان تو از فرط زنده بودن تنهایی ...آنقدر زنده ای که فرمود «هرگز مپندارید که آنانی که در راه خدا کشته شدند مردگانند بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند.»...
رفتیم و از یک خیابان به یک دو راهی رسیدیم که مهدی می گفت خدا کند سر یک دو راهی گیر کنید.و واقعا گیر افتاده بودیم .خیابانی که می رفتیم به یک دو راهی مشرف می شد که یکی سمت راست نوشته بود بطرف حرم ابوالفضل عباس(ع) و سمت چپ نوشته بود بطرف حرم امام حسین (ع)...و به دلم افتاد که اول حرم حضرت عباس برویم...که در وفا نیست کس تمام استاد...پس وفا از وفا بیاموزم و زیارت حرمین شریفین و دعا برای همه دوستان و آشنایان و این پایان سفر ما بود که بعد از کربلا به مهران برگشتیم و ...
برچسب: مسافرت به عراق,سفر به عراق,سفر به عراق بدون ویزا,
نویسنده: آریا محبی