اگر چه شعر عرفانی مضامین خاص خودش را داراست و نیازی به توضیح نیست ...اما بد نیست در جایگاه نقد و تفسیر شعر عرفانی به این مبحث پرداخته شود.
هرچند در وصف و توصیف یار ...مویی و میانی غالبا در هر دو شعر (عاشقانه و عارفانه)به چشم می خورد و در ظاهر خیلی تفاوتی دیده نمی شود اما زمانی که به عمق یک شعر (غزل...رباعی ...ترانه)فرو می روی...آنگاه دست نویسنده در اینکه رهرو است یا سالک...گمشده است یا عاشق...رند است یا ریا...معلوم و مشخص می شود اگر چه در شعر های عارفانه منیت و من بودن آنچنان نمودی ندارد و هر چه که هست او است...اما به هر حال در اشعار عارفانه نیز اشاراتی به گل و بلبل و زلف پریشان می شود.
به نظر می رسد آنچه که در این مضامین(عارفانه)هست علیرغم اینکه می تواند مصداقی در خارج داشته باشد و علیرغم اینکه تصوری در ذهن مخاطب ایجاد می کند اما بدان معنایی که متصور است (از نظر نویسنده)نیست.
مژگان من ، پیمان من ، هم خان من هم آن من
هم دین من هم دان من ، نک عشق و دلبر می شوی
(بیت سوم غزل سوم.م.رهایی)...در لحظه می گوید نک(اینک)عشق و دلبر می شوی ...دلبری که به قول حافظ در کف دستان قدرتش، سنگ خارا به موم تبدیل می شود.و بلافاصله می گوید:
گر نیستی من نیستم ، تو جوهری من کیستم
پرپر زنان در گردشم، تو شمع و نوبر می شوی
خیلی واضح و روشن توضیح می دهد .جوهر حقیقت آدمی است و اگر آن نباشد آدمی نیز وجود نخواهد داشت.و یا در بیت زیر
اگرم کاسه پر از باده ی نابش باشد
من دگر لب نزنم تا که مسلمان نشوم
این چه مضمونی است و این چه می ای هست که در توصیف آن آمده ...لب نزن تا مسلمان نشوی ...یعنی اگر لب به آن می بزند مسلمان می شود!! ...و همانطوری که می بینید این می با آن می که در مضامین عاشقانه می آید تفاوت چشمگیری دارد.
البته ...مطلب مهمی هم هست و آن اینکه کسی که مضامین عرفانی در اشعارش بکار برده ...به این معنی نیست که از مضامین زمینی و عشق زمینی هیچ استفاده نکرده ...که این غیر ممکن است و اتفاقا باید بکار ببرد تا فرق مشخص شود.
دست خودم نیست دلم بند توست
هر گره اش نای شکر خند توست
گرچه که از کشور تو رفته ام
کوله ای از عشق به خود بسته ام
خوب اینجا تفاوت خیلی آشکار می شود ...و زمانی که شاعر می گوید از کشور تو رفته ام ...زمان و مکانی برای عشق تعیین می کند در حالی که مسلما آن یار حقیقی فاقد کشوری است.
اما به هر جهت بعضی مضامین جزو شعر محسوب نمی شوند...من به شخصه اشعار مولوی یا حافظ و یا سعدی را شعر نمی دانم ...شعر نوشتنی است...اما سوز و گداز در عشق آمدنی است و نوشتنی نیست .سهراب میگه
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
طرف بنشیند دو ساعت منتظر که واژه ای به ذهنش بیاید.
برچسب:
نویسنده: آریا محبی