عاشقی نمی دانم چیست ! اما...
گاهی دیده ام همسایگان چگونه در کاسه های نذریشان ....
شور دلم را به یغما برده اند...
گاهی هرز از گاهی ...دیده ام که مردم برای دیدن دانه های دلم ...
ساعتها عینک آفتابی به چشم داشته اند...
عاشقی نمی دانم چیست...!اما...
گاهی دیده ام که برای نداشتن مجوز ساخت خانه ای برای دلم ...
شهرداری چگونه آن را ویران نموده است.
به خدا عاشقی نمی دانم چیست...اما...
دیده ام چگونه دستان درخت از روی دیوار ...
برای بردن نور از آن طرف کوچه پیدا بوده است.
من حجم دلتنگی را خوب می فهمم...
و با خلوت خاکستری هجر...با اوج آبی معراج...
و با اشتیاق سبز وصل همنشین بوده ام،
اما عاشقی نمی دانم چیست!!
م.رهایی تهران 29/10/95
برچسب:
نویسنده: آریا محبی