یادمه این اسم یه فیلمی بود...اما منظور من از خیلی دور و خیلی نزدیک اسم اون فیلمه نیست.
من معتقدم که نزدیک بودن آدمها به هم ...به حرف شعار و تصورات ذهنی ما نیست...نزدیک بودن جنس خاصی دارد...یک جور خویشاوندی است...یک جور هم ریشه بودن است ...یا شاید یک جور هم ذات پنداری است...وقتی نزدیک بودن به هم مفهوم واقعی خودش را پیدا نمی کند...دور شدن هم نمی تواند معنای خودش را بیابد.
ما گاهی اوقات به موازات دیگران هستیم...همیشه این نیست که در یک خط و در یک جهت باشیم... هیچ دو نفری پیدا نمی شوند که بر روی یک ریل قرار گرفته باشند...هر کسی دارد در مسیر خودش سیر می کند...البته شاید دو نفر پیدا بشوند که به موازات هم حرکت می کنند...اما آن هم به معنای نزدیک بودن نیست . زمانی که به موازات هم حرکت می کنیم...داریم با هم به یک سمت می رویم...مثل دو قطار روی دو ریل موازی از هم...همدیگر را قطع نمی کنند...هیچ اتفاقی که آنها را به هم برساند نمی افتد...ممکن است پس و پیش بروند...اما با هم موازی اند...
این معنای دوست داشتن است...یکبار قهر کردم...دلم رو طلب کردم می دونی چی شد؟
گفتم که دلم هست به پیش تو گرو
دل باز ده ...آغاز مکن قصه نو...
افشاند هزار دل از هر حلقه زلف...
گفتا که دلت بجوی و ...بردار و ...برو
خیلی ها در این مسیر قرار دارند...فقط ما نیستیم که
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این دیر کدامست؟
برچسب:
نویسنده: آریا محبی