خرید بک لینک

خداوند عزیز و بلند مرتبه در طول عمر انسان به حدی انسان را پایین و بالا می کند بحدی در خوشی و نا خوشی قرار می دهد تا انسان به تکاپو در افتد و راه شناخت و راه رهایی را در مسیر خودش بپیماید.سپاس از اینچنین آفریدگاری...وقتی از یک زاویه دیگر به زندگیم نگاه می کنم می بینم موضوعاتی از قبیل طبیعت و مرگ و یا تولد انسانها بودن و حضور انسانها در کنار مان و نبودشان ...عشق و نفرت و بی تفاوتی و همه اینها دیگر موضوعاتی هستند که باز هم تاثیر گذار بودند و هستند.

از زاویه ای دیگر:

دوران ابتدایی آرزوی بزرگ شدن داشتم و ادای آدم بزرگ ها را زیاد در می آوردم...سال 66 وقتی ده ساله بودم پدر بزرگم که چیزی حدود 98 سال داشت دار فانی را وداع گفت...مردی با کاریزمای بسیار (بدون تعصب می گویم)وقتی خاطره یا داستانی را می گفت گویی به تماشای فیلمی نشسته باشی تمام تصاویر و صحنه ها را می دیدی...مردی که جنگ های رضاخانی را تجربه کرده بود و قحطی و بیماری های واگیردار آن دوران او را از پای در نیاورده بود.پدر و عموها و تمام فامیل از فوتش ناراحت شدند اما من خیلی درکی از مردن نداشتم و یا شاید غرق در بازی های کودکانه بودم.

سال 68 برادرم ایمان در تصادفی فوت کرد ...و این غم انگیز ترین و تلخ ترین خاطره ای بود که تا سالیان سال فراموش نشد.پدر و مادرم هر دو از این ضایعه افسرده و غمبار شدند و تا چند سال غم و اندوه را قاتق نان می کردیم...تنها دو سال بعد مرگ دایی عزیزم کیومرث 24 ساله غم و اندوه ما را دو چندان کرد.بنابراین در این چند خط باید بنویسم که غم انسان را بزرگ می کند...و غم و اندوه عزیزان از دست رفته برای ما بسیار تاثیر گذاری داشت.

برای من ...تنها چیزی که می توانست مرا به زندگی دوباره دعوت کند دوست داشتن بود...سال 73 من عاشق دختری شده بودم که بیش از اینکه واقعی باشد خیالی و رویایی بود.چرا که نمی توانستم دوستی خود را اظهار و آشکار نمایم.و همانطوری که در پست قبلی گفتم من تحت تاثیر دایی حمید و دوستم فرزاد بودم...چون در این موضوع یک نقطه اشتراکی با آن دو داشتم و به اصطلاح هر سه عاشق بودیم.دایی حمید عاشق دختری بود ،که در سربازی با او آشنا شده بود.

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:52

صفحه بندی