اما برای من قضییه مانند دایی حمید و دوستم فرزاد جدی نبود ...چند سال به همین منوال گذشت و من در سال 76 به خدمت سربازی رفتم.خیلی دوران سخت و پر هیجانی بود...در سربازی طوری رفتار می کردند که انگار یک ساعت دیگر می خواهد جنگی رخ دهد و تا روز آخر ما لحظه ای آرامش خاطر نداشتیم.ولی واقعا از یک جهت دوران بسیار خوب و لذت بخشی بود.سال 78 سربازی من به اتمام رسید و می بایست همانند همه هم کیشان خود در جستجوی شغلی و نانی بروم.سال 80 در یک شرکت در تهران مشغول به کار شدم ...حقوق زیادی نداشت ولی برا شروع کافی بود.تصمیم گرفتم به خواستگاری کسی بروم که چندین سال او را دوست داشتم.و می خواستم از این رویا پردازی ها راحت شوم .اما دلم می خواست اول با خودش صحبت کنم...وقتی با او به صحبت نشستم ،فهمیدم که خواستگار دارد...دلم می خواست حرفش را باور نکنم .شنیده بودم که دختر ها ناز و ادا دارند و می خواستم حرفهایش را به حساب و ناز و کرشمه اش بگذارم.اما واقعا خواستگار داشت و پدرش هم موافق خواستگارش بود. تا اینکه بالاخره ازدواج کرد مدتها طول کشید تا فراموشش کنم...اما به هر حال بایستی رونده در راه خود حرکت می کرد.قبل از اینکه به تهران بیایم ...همیشه در جستجوی خویشتن خویشم بودم...این ایده در دوران خدمت سربازی در ذهنم شکل گرفته بود چون واقعا تحت تاثیر نهج البلاغه قرار گرفته بودم
برچسب:
نویسنده: آریا محبی